خرید بک لینک
نشستم، خوب نشستم، تسبیح در دست چرخاندم و خدا را به پناهیام قسم دادم که پناهم باشد، استغفار گفتم، در آن خنکای روشن صبحگاهی که آسمان سرخ و آبی و خاکستری است، قدری ابر، قدری آه، خوب نشستم و استغفار گفتم برای همهی بددلیها، بددلیهایم، همه رنجشهای بیفایده از خویش و دیگری، برای همه اضطرابها و تشویشها که آفت جان است، سکوت کردم، یک سکوت بزرگ، دربرابرم یک سکوت بزرگ، نقوش اسلیمی و ختایی، رنگ زبرجدی و فیروزهای چشمنواز، در برابر یک سکوت عظیم مبهوتانه سکوت کردم، حال آنکه سکوت من مشوّش بود، چون تختهپارهای که هنوز غرق این آرامش عظیم نشده است، طمانینهای ساختگی ولی حقیقی را به عاریه پوشیدم، یک لاقبا خوب نشستم، در میان خنکای صبحگاه و لبخند فرشته خودم را نیافتم، خودم را نیافتم، راه رفتم تا ببینم خودم را کجا جا گذاشتهام، نگاه کردم هیچ نیافتم، سکوت کردم، خوب سکوت کردم، به زیباترین حالت در سکوت خودم را غرق کردم، چون آخرین تختهپارهای که از امید ناامید میشود، دیگر خودی نبود که طلب کنم، وانگهی خودم را هیچ یافتم، پیدا شدم در ناپیدایی خنکای صبح و آغوش روشن آینه...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1402 ساعت: 20:26

مشکل اینجا نیست که کسی نیست به او بگویم دلم گرفته (که در اصل نیست)، مشکل اینجاست که دلم اصولا زیاد میگیرد... دارم پیر میشوم از این قبیل امور دم دستی و بازیهای دنیا و روزگار و تکلّفها و تصنّعها.. پیر میشوم برای هیچ، ذرّه ذرّه آب میشوم، میخواهم بنویسم بلکه قدری کلاف این سردرگمی باز شود و رشتهی فکر به دستم بیاید امّا دل و دماغی در بساطم نیست و اگر هست آنی است.. نمیخواهم به موضوعاتی بپردازم که صدها بار بدانها پرداختهام و حاصل عقدهگشایی هیچ بوده است! امروز حالتی عجیب در من رخ داد، آنقدر وحشتزده شدم که به خودم لرزیدم، خودم را به خواب زدم بلکه فروکش کند! نمیتوانم از فکر کردن به آن دست بردارم، اینگونه که مرگ را اینقدر به خودم نزدیک دیدم و خود را در برابر آن بیپناه وحشتناک بود... دیگر حرف از چیزهای زیبا نیست، چیزهای زیبا را تنها در اینستا میتوانم لایک کنم، مناظر زیبا، پنجرههای رو به افق، خانههای روشن و ساده و دنج و زندگی آدمیزادی عادّی...! 

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1402 ساعت: 20:26

صفحه بندی